برکه من

Tuesday, March 21, 2006

Me :)


(اینها رو دیروز نوشتم و متأسفانه دیروز هم دسترسی به اینترنت حاصل نشد. حسش هم نیست آپدیتش کنم)
خیلی زور داره والله! در اوج تمدن و تکنولوژی، کنار Internet City ، Media City، Knowledge Village و از این جور جاها نشسته باشی، 5 روز دسترسی به اینترنت نداشته باشی و مثل آدمی که پرت شده توی یه جزیره بشی. از همه جای عالم بی خبر. آخرش هم بیای بشینی توی یه هتل که بتونی با اینتر نت کار کنی... اینه روزگار!!!
اما اگر از حال ما می پرسی، حالمان خوب است و غمی نیست جز دوری شما و از این تیپ خالی بندی ها... به هر حال بنده که مشغول گذران هالیدی زودرسم هستم. اما معنی هالیدی همیشه این بوده که بری و حال بکنی. ولی وقتی در شرایطی قرار می گیری که همه "به شدت"!!! سر کار هستند، خب احساس پوچی بهت دست می ده و با خودت می گی: ای وای! من چه موجود بی مصرفی هستم! البته چنین احساسی به من دست نداده، اما خب، خیلی هم از اینکه صبح ملت می رن سر کار و من برنامه آزاد دارم هم خیلی برام جالب نبوده! من جداً موجودی در تناقضم. موقعی که سر کار می رم، فقط دنبال یه سبک زندگی هستم که آزادم بذاره و محدودم نکنه، وقتی هم که آزادم احساس می کنم که چرا باید اینقدر آزاد باشم که مجبور باشم خودم واسه خودم برنامه بچینم؟! به هر حال این هم احتمالاً یه مدل خل وضعیتیه.
امروز بالاخره بنده ماشین دار شدم. یعنی این چند روز چون ماشین به اسمم رجیستر نبود نمی نشستم. اما امروز دیگه با ماشین باحال اتوماتیک و خیابون و همه چیز جدید به قول شماها کلی حال در وکردم! اصلاً انگار نه انگار که اولین بارم بود تو این اتوبانها و خیابونها می نشستم. همیچین با اعتماد به نفس مسیر انتخاب می کردم و واسه خودم گم و پیدا می شدم که کسی نمی دونست فکر می کرد من یه عمره اینجام!
این چند روزم بیشتر صرف خرید وسایل خونه شده. خونه که چه عرض کنم، یه اتاق با یه آشپزخونه و یه حمام دستشویی که سرجمع 29 متر میشه. البته کلی محله اش خوب و باحال و شیکه. این هم به هر حال یه مدله. بد نیست تجربه بشه. به خودم قول داده بودم که توی این 3 هفته اصلاً دنبال کار نگردم. اما از روز اول بهش فکر می کنم. الان هم به مرحله ای رسیدم که قولم رو تقلیل دادم به 1 هفته و با خودم گفتم که اگه حسش بود، خب از هفته دیگه یه سرو گوشی برای کار پیدا کردن آب می دم.
هنوز کنار دریا هم نرفتم و احساس غبن می کنم! اما از اینکه می بینم دیگه اومدم و تموم شد خیلی خوشحالم. یعنی اگه قرار بود دوباره برگردم، دوباره غصه ها و ناراحتی های زندگی توی تهران همراهم می بود.
دارم سعی می کنم که هر اون چه که الان می تونم بنویسم رو بنویسم، چون دیگه معلوم نیست کی اینترنت دستم بیاد. ما که حالا اینجا خیلی سال تحویل و از این جور چیزها حالیمون نخواهد شد، اما خب، دعای لحظه سال تحویل یادتون نره. خیلی خیلی هم سال خوبی رو برای همه آرزو می کنم...