برکه من

Sunday, October 25, 2009

گاهی دلم می خواد نامرئی شم. نامرئی نامرئی. در حدی که فقط خودم خودم رو ببینم.

گاهی هم دلم می خواد برم توی کما. یه کمای یکی دو ماهه که فقط نباشم. از همه جا قطع شم، از هر فکری.

گاهی هم ...


Sunday, October 11, 2009

شب لوس

در حالی دارم 567امین پست وبلاگم رو می ذارم که احساس می کنم کپک زده ام، انگیزه خاصی برای نوشتن ندارم به طور کلی (نه فقط اینجا)، دیگه وبلاگ هم نمی خونم، کلاً راستش اینترنت بازی هم نمی کنم، من جمله یوتیوب و فیس بوک و اورکات و هر اونچه که باهاش وقت می کشتم، عموماً هم به وبلاگم فکر نمی کنم و در طول روز مثل قبل در حال جمله چینی اینجا نیستم.

خلاصه کنم. این نوزاد نمی دونم چند ساله ما عمر کوتاهی داشته و در طی همین چهار پنج شش سال پیر شده و پوستش چروک خورده و دندونهاش ریخته و از قیافه افتاده و داره افول می کنه و کم کم می میره.

بعدالتحریر. یک شب خیلی لوس، در یک هتل خیلی لوس، در یک شهر خیلی لوس، برای کار خیلی لوس ... (با مسواک و بدون خمیردندون) بهتر از این هم نمیشه پست گذاشت دیگه!


Tuesday, September 22, 2009

لندن نامه

برای یک هفته ای اومدیم لندن. به جرأت می تونم بگم تا الان برجسته ترین چیزش برای من تأتر موزیکال Les Miserables (بینوایان) بود که دیشب رفتیم که طولانی ترین تأتر موزیکاله. فوق العاده زیبا و جالب بود. داستان به این طولانی ای بی نوایان رو طوری ظرف سه ساعت با شعر و آهنگ و تأتر اجرا کردند که نفس آدم بند می اومد.
کلاً این چیز لندن خیلی جالبه که اینقدر تأتر موزیکال داره و بهش هم معروفه. به هر کی گفتم که دارم می رم لندن سفارش اینها رو کرد. یه میدونی هست توی مرکز شهر به اسم لستر که محله اش تماماً تأتر و فروش بلیط این برنامه هاست. فوق العاده است.
خوبی اینکه آدم با یه لندن شناسی که اینجا بزرگ شده سفر کنه اینه که کیفیت سفر آدم خیلی بالا میره. یه روز هم سه تایی با هم دوچرخه گرفتیم و شهر رو با دوچرخه طی کردیم. خیلی باحال بود.
به طرز استثنایی ای این چند روز هوا معرکه بوده. یعنی جالبه که ما اومدیم لندن و هنوز یه بار هم بارون نیومده. در حالیکه تصور من از اینجا این بود که دائم ابری و بارونیه که احتمالاً هست.
شهر فوق العاده ایه. تنوع آدم ها و رنگ و تیپ و ... به نظرم با فرانسه و سوییس و هلند و اتریش و قطعاً یونان خیلی فرق می کنه. مردمش هم. مردم بسیار کمک کن، با توجه و مهربونی داره. از دربون هتل (که مال خودت نیست) بگیر تا آدمهای توی مترو. رفتار فوق العاده گرمی دارند. البته بماند که خب کشور انگلیسی زبان هم هست و ارتباط برقرار کردن خیلی راحت تر میشه. روزها حاج آقا سر کاره و من خودم میرم شهر رو می گردم. خیلی باحاله...


Monday, September 07, 2009

دین و دینداری

در صحبت با خیلی ها بوده که بعد از ماجراهای اخیر ایران می گن که نسبت به خیلی اعتقاداتم (مذهبی منظورمه) شک کرده ام. وقتی می بینم که یک چنین آدمهای جانماز آبکشی این خطاها و گناهان سوپر کبیره ازشون سر زده، به از سر تا پالای دینی که اتفاقاً از کانال همین تیپ آدمها بهم رسیده شک می کنم. خود من هم همین طور. به خصوص اون اولها که احساس می کردم با بی دینی میشه از اینها ابراز برائت و دوری کرد و گفت که به خدا من مذهبی ام، اما از اینها بیزارم.
آدم باید ریشه اعتقاداتش به نظرم خیلی درست و صحیح رشد کرده باشه که بتونه موضوع رو از انجام دهنده اون جدا بکنه و جدا ببینه و دین رو از دین دار جدا بشناسه. منتها در مورد دین موضوع یه مقدار فرق می کنه. یعنی یه وقت می بینی یکی ادعا داره که راه و چاه رو می شناسه و به تو هم می تونه یاد بده، بعد آدم ببینه که برخلاف حرف خودش عمل کرده. مثل متخصص تغذیه ای که 150 کیلو باشه، به یه فرد چاق هم بگه که نباید لب به شیرینی بزنه، بعد جلوی فرد یه کیک گنده بخوره و بگه نه، این نوع کیک برای یکی مثل من خیلی خوبه و هیچ اثر منفی ای نداره.
فکر کنم ماها، شاید به خاطر نوع ساختار جامعه مون، شاید به خاطر تربیت مون، شاید هم به خاطر ماهیت دین مون که مجبوریم از کسی یاد بگیریمش و تقلید هم بکنیم (!) طوری بوده که واقعا ً دین از متدینین به دین جدا نشده اند. این وسط فقط شرع مطرح بوده و خود شارع هم که ... هیچ! دیگه اصلاً مطرح نیست. برای همین فکر کنم خیلی طبیعیه که ما (به خصوص ما که ادعای مذهبی بودن داریم و قسمت لاینفک مذهبی بودن گرفتن دین و نحوه دین داری از علمای دینه) به شدت باورهامون تکون داده بشه و یا خیلی چیزها رو زیر سوال ببریم و حتی بی خیال شیم. ولو که درست نباشه. ولو اینکه در درونمون عمیقاً بدونیم که دین محمد (ص) این نیست. برای همین من فکر می کنم ضربه ای که جمهوری اسلامی به اسلام زد اگر در این سی سال هم غیرقابل جبران نبود، دیگه این آخر، واقعاً اتمام حجت کرد و خط قرمز رو رد کرد. بزرگی به درست گفته بود که اگه این جمهوری اسلامی شکست بخوره دیگه تا قرنها اسم دین رو هم مردم نمی خواهند بشنوند. فکر می کنم کم باشند کسانی که قبول داشته باشند هنوز شکست نخورده ...
بعدالتحریر. من سر حرفم هستم. این نوشته سیاسی نیست و صرفاً یه تحلیل اجتماعی – دینی از قشر مذهبی ایرانه.


Tuesday, September 01, 2009

رمضون بی حال

حس ماه رمضون امسال من خیلی متفاوته. از این نظر که هیچ حسی ندارم جز گشنگی. با این تفاوت که امسال راستش برام هم مهم نیست. انگار یه جورهایی بی تفاوت شده ام. احساسم این شده که می شه خیلی وقتها اطاعت کرد و حس هم نداشت وهمون هم درست باشه. شاید هم وقتی دیده ام کسانی که اون همه حس دارند (!) چی از آب دراومده اند و چه ها که نکرده اند، ما با بی حسی مون خوشیم. یعنی انگار اصلاً ترجیح می دهم که حس نداشته باشم. شاید هم توجیهه! قرآن هم می خونم. بدون اصرار به حس داشتن. راستش انگار آرامشم بیشتره. نگران شبهای قدر هم نیستم!
اما به هر حال امسال من بیشتر درگیرم لوجستیکه ماه رمضونم. آشپزی می کنم خفن. چیزهایی که کلاً در 8 سال زندگی مشترک نپختم رو هم پختم. شیربرنج، حلوا، دلم برگ مو، کتلت، کوکو سیب زمینی، کشک بادمجان ... هر چی که بخوای. خلاصه با استفاده از تعطیل شدن زود بعدازظهرها حسابی آشپزخونه رو راه انداختم.


Sunday, August 16, 2009

سوییس نامه

این نوشته رو دیروز نوشتم. اما چون فرصت نشد امشب پست می کنم. الان در سالزبورگ هستم.
وقتی آدم در حین سفر نمی نویسه، بعد دیگه جزئیات یادش میره. بماند که این وبلاگ من هم مدتهاست که الان تعطیله و حس و حال سفر نوشتن هم توش نیست. اما خوبه از همین فرصت استفاده کنم.
یه هفته ای سوئیس بودیم. الان هم توی فرودگاه زوریخ ام و منتظر پروازم به وین. واقعاً هر چی در مورد سوئیس می گن درسته. هر چی در مورد زیباییش میگن و آدم می شنوه حقیقته. مناظر طبیعی و زیبایی که اینجا دیدم واقعاً یه نمونه ای از بهشت خدا بود.
اول یه چند روز ژنو بودیم. اما برنامه مون رو گذاشته بودیم شهرهای اطراف رو بگردیم. بالای کوههای آلپ و سرسبزی بی نظیرش. عملاً کوههایی که مرز با فرانسه بود. پایین کوه توی مغازه فرانک سوئیس می گرفتند و بالای کوه یورو! با قایق از دریاچه ژنو به شهرهای کناره فرانسه رفتیم و خیلی چیزهای زیبایی دیدیم. اینقدر مفصله که نمیشه همه اش رو توضیح داد. اما بیشترینش در دهات و شهرهای کوچیک خلاصه می شه. بهترین نکته این سفر این بود که از ژنو به زوریخ رو با ماشین اومدیم و جالب اینکه از مسیر بزرگراه نیومدیم. از مسیر فرعی و شهرها و دهاتهای وسط راه اومدیم. مناظر بکر و بی نظیری بود. یه روز سفر رو کش دادیم تا بتونیم هر جا دلمون میخواد واستیم. GPS من در این 1.5 سال که داشتمش اصلاً خدمتی که بهم اینجا کرد رو توی دبی و ابوظبی نکرد. نقشه ها (حتی جاده خاکی ها) همه کامل توش بود. آدرس پیدا کردن باهاش بی نظیر بود. در کنار اون هم Google Mapsروی BlackBerry . اصلاً خدا بود. می زدیم satellite view و یه منطقه سبز می دیدیم و جاش رو پیدا می کردیم و می زدیم توی GPS و می بردمون. یه سفر Hi-Tech باحال. وسط راه لوزان هم رفتیم که از اونجا هم خیلی خوشم اومد. اگه از اولش می دونستیم اینقدر لوزان باحاله جای ژنو می رفتیم اونجا. بعد هم خود زوریخ. چون یه روز دیگه هم ماشین داشتیم خود زوریخ رو اول نگشتیم و رفتیم به سمت شمال سوئیس و شهرهای جنوب آلمان و جنگلهای بکر اونجا. از اونجایی هم که ایرانی هستیم و بدون پیک نیک دق می کنیم بساط باربیکیو و کباب هم توی جنگل راه انداختیم. خلاصه که خیلی باحال بود.
از چیزهای جالب دیگه ای که اینجا دیدم استفاده از اسکوتر به عنوان وسیله نقلیه بود. دوچرخه و اسکیت که خب همه جا بود و دیده بودم. اما اسکوتر برای آدم بزرگها و بیزنس من ها با کت و شلوار و کراوات که پا بزنند خیلی بامزه بود. چیز دیگه اینکه متروهاشون خیلی کم بود و اکثر مسیرها با ترَم بود. برای همین آدم شانس اینکه سطح شهر رو ببینه بالا بود... دیگه همین دیگه. گفتنی خیلی زیاده. اما کافیه. یه هفته ای هم میرم اتریش و اگه بشه این دفعه جز وین می خوام سالزبورگ رو هم برم.
فعلاً تا آپدیت بعدی ....

Thursday, July 30, 2009

نزاع بودن

با اجازه از سراینده:

در مسیر موج های سبز سر به راه
جا به جا کشیده قد
صخره های سنگی سیاه
موج، حرکت است!
سال هاست صخره ها
حرکت و حیات را کمر به قتل بسته اند
آب های پاک این دیار
خواهش بزرگشان ز روزگار، بودن است
بودشان اگر سکون شود به سر رسد
موج، رفتن است!
موج ها حیاتشان منوط پویش است
ای خوشا دگر، خوشا چنین خجسته بودنی!
موج ها به رغم صخره ها
تن به این ستم نمی دهند
در غروب سرخ بی حصار
صخره های سبز، پرتوان
موج می زنند

6 مرداد 88