برکه من

Wednesday, October 05, 2005

At last...


بالاخره توفیقی نصیب بنده شد که این عکسها رو آپلود کنم. از کیفیت مفتضح عذر می خوام. اول تو فوتوشاپ کلی خوشگلشون کردم که کیفیت عالی باشه. منتها به خاطر سرعت واقعاً توپ اینترنت امکان آپلودش در حجم خیلی کوچیک هم ممکن نبود. (بماند که فایلم رو هم یه جا جا گذاشتم. به هر حال اینها هم شمه ای است از زیباییهایی که بنده باهاشون در شمال حال نمودم.














در ضمن به شدت اومدن ماه رمضون رو به همه تبریک می گم. الهی به حق امیرالمومنین همه مون یه تغییر اساسی مثبت بتونیم تو این ماه بکنیم. الهی به حق امیرالمومنین ذره ای از زیباییها و معرفتهای مختص این ماه به همه مون داده بشه. الهی خدا به همه مون توفیق بده. وقتی به این فکر می کنم که دور و برم تعداد زیادی آدم می بینم که ماه رمضون پیش آخرین ماه رمضونشون بوده، تنم می لرزه که به سادگی ممکنه برای من هم همین طور باشه. البته خودم خوب می دونم که اینها همه حرف مفته. یعنی آخرش هم بعد از گذروندن این بیست و سه چهار تا ماه رمضون بنده همونی هستم که بوده ام. اما واقعاً از لطف خدا و محبتش ناامید نیستم و هر سال احساس می کنم که شاید، شاید بالاخره این ماه رمضون اونی باشه که قراره بنده توش یه ذره تکون بخورم. الان هم به شدت ذوق مرگ مهمونی باحال خدام. جداً هم در کمال پررویی احساس قلبیم اینه که خدا مهمونی داده و من هم قراره لای آدم خوبها برم بشینم و چون اونجا همه خیلی مهربون و گل اند، ولو اینکه چپ چپ نگاهم کنند که این کیه که اومده، ولی به هر حال ازم پذیرایی می کنن و بیرونم نمی کنن (می دونی این خودش چقدر ارزش داره؟ نمی دونی دیگه! چون وضعت مثل من خیط نیست :) )
خیلی حال می ده به خدا! خیلی... حس گدایی رو دارم که در کمال پررویی و بی ادبی و هر صفت بیخودی که یه گدای سیریش داره، بالاخره تونسته به یه کاخ که یه مهمونی مهم توشه راه پیدا کنه و با تمام بی نزاکتی و لباسهای کثیفش، ولی سعی می شه باهاش مثل یه آدم متشخص رفتار بشه. آخرش هم... شاید گدای مربوطه یه ذره بهش بربخوره از وضعیت خودش و یه دستی به لباسهای آلوده اش بزنه که یه خورده هم که شده خاکهاش بریزه...

خدایا! گرد و غبار دلم رو خودت بروب. سیاه شدم ها!