برکه من

Sunday, August 10, 2008

عمق سطح

- چته دختر، یه ذره شنگول باش.
- گرمه. خیلی گرمه.
- یه ذره نفس بکش. کله ات رو بکن زیر آب یخ.
- آب یخ؟ توی این سرزمین آب سردش از آب آب گرمکن گرمتره!
- خب مگه اولین بارته که گرمت شده؟
- نه. اولین بار نیست. اما این دفعه از درون هم گرممه. داغ کرده ام.
- چیت داغ کرده؟ مخت؟
- روحم! روحم داغ کرده. روحم آزرده خاطر و کلافه است.
- نمی فهمم چی می گی. ریلکس باش. خیلی فکر می کنی.
- روحم از بی فکری داغ کرده...
می فهمی چی می گم؟ یه وقتهایی روح آدم کم میاره. مال من انگار کم آورده. پر از کف آب شده ام. سطح سطح. حبابها خیلی راحت پف می کنند و می پرند و دوباره آب ساکت سطح باقی می مونه.
ناشی از چند چیزه. اولینش بودن در این هوای تهویه شده دائمی. هوای صاف و ساده نخوردن. طبیعت ندیدن. توی یه "سبزی واقعی" راه نرفتن. درخت ندیدن... باور کن. مخم از نداشتن طبیعت داغ کرده. هفته دیگه حداقل یه وقفه دو هفته ای بهش می دم.
بعدش هم از سطح. از زندگی سطحی، آدمهای سطحی (که اکنون خودم رو هم شامل شده)، حرفهای سطحی، تفکرات سطحی، دغدغه های سطحی، فیلم های سطحی، خوشی های سطحی، خستگی های سطحی، دردهای سحطی، ناراحتی های سطحی ... ازاین همه بی عمقی دارم خفه میشم. توی عمق هم آدم یه جور دیگه خفه میشه ها. اما من از این همه ظاهر و سطح خسته ام. دلم برای یه گپ عمیق با یه رفیق شفیق له له می زنه. دلم واسه یه درد دل، یه دغدغه، یه بحث باهدف، با مسیر، واسه یه ذره چالش فکر و روح و باور پر می زنه. از عمق این سطح بی معنی و داغون آزرده ام. می خوام کش بیام. خیلی کش بیام... بتونم بکشم یه ذره بالا....