برکه من

Sunday, May 13, 2007

نتیجه


برگشتم. مشغول کار. خیلی هم خسته، یا بگم خواب آلود. سفرم هم خوب بود. راحت و آسون. شاید یک هفته تنهاییم از الان سخت باشه، شاید هم راحت باشه. فعلاً یه ذره گیجم. نمی دونم چرا. عین کسانی که بعد از سفر مشکل تطبیق ساعت خواب دارند. اما من که این مشکل رو ندارم! مشکل تطبیق برگشت به محیطم رو اما دارم. حوصله نکردم حتی چمدونهام رو باز کنم. حوصله نکردم تخت رو هم جمع کنم. شاید آدم تنها که بشه این طوریه. هر چند که الان تنهایی برام بد نیست. بار سفرم، مادی و معنوی، یک چیز بود: قرآن. دو جلد با ترجمه. یه جلد بی ترجمه که یک "رفیق شفیق" که از هم صحبتی باهاش همواره تشنه تر میشم موقع مکه رفتن بهم داد؛ سری نوارهای شاطری ام که برش داشتم آوردم، یک کتاب نیمچه تفسیر... بهانه جا نداشتن رو حذف کردم. نمی دونم چرا، اما در تمام چالش ها و بحث ها و آخرش یه طورهایی به این می رسید که خیلی چیزها در قرآنه و در نور قرآن و انس با قرآنه.
برام جالب بود. جداً معنویت در محیط ایرانم بیشتر بوده. حتی در چیزهای خیلی کوچیک که توی ایران به چشم نمیاد. حتی چیزهایی که دیگه بد هم می دونستم و دین زورچپونی می دیدم. آدمها بیشتر از خدا حرف می زنند. حداقل در حوزه ارتباطی من توی ایران این طوری بود. یه نتیجه دیگه هم حوزه ارتباطیم در دبی هست که کم کم تشنگی برای گسترده شدنش (به طور منطقی) در وجودم داره ایجاد میشه. قطعاً لزوماً ربطی به ایران نداره. دیروز توی هواپیما یه آقای یمنی که الان توی تهران زندگی می کنه کنارم بود و وقتی دید انگلیسیم خوبه تمام مدت داشت باهام حرف می زد. چقدر مسلمونهای جاهای دیگه از ما دیدشون متفاوته. چقدر اصل اسلام بیشتر براشون واضحه و بهش توجه می کنند. در مورد خواهر برادر بودن اسلامی طوری با اعتقاد قلبی حرف می زد که یه لحظه با خودم فکر کردم چطور چنین چیزی که به شکل کلیشه و صوری هم در تربیت اسلامیمون داشتیم، اصلاً در خودم وجود نداره...؟! و خیلی چیزهای دیگه... الان هنوز پراکنده ام. تصمیم گرفته ام قرآن بخونم. زیاد. تا حد ممکن. به دلم برات شده که یه چیزهایی توش هست که تا الان گیرشم.