برکه من

Thursday, August 21, 2008

روزهای وین

چند روز خیلی خوبی رو اینجا در وین گذروندم. خیلی به گشت و گذار نبود. خودم هم دوست داشتم این طوری باشه. دوست داشتم زندگی روزمره خانواده ام رو باهاشون تجربه کنم. دوست داشتم از نزدیک با خواهرم و بچه اش پارک برم و سرسره بازی نی نی بامزه اش رو ببینم. ببینم که چطوری اول از سرسره بزرگ پایین نمیاد و بعدش که راه میفته دیگه نمیشه از پارک بیرون آوردش. از نزدیک باهاش برم توی فروشگاه و به تک تک اسباب بازی ها که میرسه بهم بگه خاله اینو برام می خری؟ مامان اونو برام می خری. دلم می خواست ببینم مامانم بادمجان پوست بکنه و نی نی خواهرم دستش رو بزنه توی آبهای بادمجان و بزنه روی دامن مامانم و بگه: جا پای دستم رو ببین؟ (الهی قربونش برم. الان که داشتم اینها رو می نوشتم اینها رو گفت و نتونستم ننویسم!) از اینکه نی نی خواهرم رو فوت کنم توی دلش و بگه بزرگش رو بکن، گنده گنده بکن! از اینکه مثل یه پیشی بگیرمش توی بغلم و بچلونمش و بخارونمش و حال بکنه و من بیشتر حال کنم ...
از اینکه زندگی روزمره شون رو تجربه کنم، باهاش دکتر برم و دکتر یه سوزن بزنه و بچه خواهرم یک ساعت ونگ بزنه و من یاد ارناعوت بازی های بچگی خودم بیفتم و یک ساعت بهش بخندم... از اینکه برم با خواهرکم کافی شاپ و با هم ساعتها گپ بزنیم و بریم خرید و توی شهر بچرخیم و از این مترو به اون مترو بشیم و از این ور به اون ور بریم... با فراغ بال، با آرامش، بی دغدغه، زندگی عادی ای که همه شاید خیلی ساده تر و نزدیک تر با هم تجربه می کنند رو تجربه کنم.
از اینکه از روی رودخونه دانوب رد شم و محو زیباییش و طبیعت اطرافش و ابرهای خیلی خوشگل بالاسر وین بشم، از هوای خیلی خوشگل و مطبوع اینجا احساس لذت کنم، از همه چیز و همه چیز و همه چیز....
خیلی سفر بی نظیریه. از اینکه یک وقت خیلی باز واسه خودم می بینم که بدون محدودیت و نگرانی دیر شدن ها و برنامه ریزی ها می تونم ساعتها زندگی عادی بکنم و یک لحظه هم به وقت تلف شدن فکر نکنم، چون وقتم مال همین کارهاست، مال همین وقت تلف شدن هاست...