برکه من

Sunday, December 11, 2005

حیات


یک سفر کوتاه به بهشت، جهت دوری از جهنم... دیدن بهشت پاییزی... پر شدن ها و خالی شدن ها، مست شدن ها، رقصیدن ها و از خود بی خود شدن ها به همراه طبیعت، ساعت ها نگاه کردن و شعر خواندن و نوشتن و ...
همه چیزهایی بود که مدت ها از آن دور بودم و بالاخره برای 24 ساعت به آن رسیدم... بی نظیر بود. مدتها بود اینقدر با فراغ بال به آسمان و درخت و کوه و جنگل زل نزده بود. ساعت ها شعر خواندم، شعر نوشتم، خاطره نوشتم، نفس کشیدم عمیق... لذت بردم...

احساس می کنم دارم زندگی یک کس دیگر را می کنم. یعنی من نباید این زندگی را می کردم. انگار جای یک کس دیگر نشسته ام و دارم جای او زندگی می کنم. تازه به این موضوع پی برده ام و ... بسی از آن احساس رنج می کنم...

ای کاش خدا مثل نماز که روزی پنج نوبت آن را واجب کرده، رفتن به طبیعت و بودن در آن را هم مثلاً هفته ای یک بار واجب می کرد. ما انسانها که خودمان به خودمان رحم نمی کنیم!!